دست و دلم به کار نمیرود. دلم میخواهد بازی-شادی کنم. دلم میخواهد هر کاری کنم به جز کار کردن! حتا در عین ناباوری، نت گوشیم را روشن کردم و رفتم توی اینستاگرام چرخی زدم. یعنی دگر باید فهمید عمق فاجعه را! "پیر پر حاشیه"ی شرکت آمد و ازم کاری خواست، گفتم بعد ناهار! حالا هم گرفته امش به یکی از کتفهایم و نمیروم سراغش! ولم کن! امروز روز "نور چشمیِ شرکت" بودنم نیست! امروز منم یکی هستم مث جیم! یکی هستم مث همه آنهایی که مدام یا دارند گوشیشان را چک میکنند یا دارند با هم درباره زندگی شخصیشان حرف میزنند یا غیبت این و آن را میکنند. آخ که چقدر بدم می آید! فک میکنم من تنها شخصی در شرکت هستم که وقتی از اینجا بروم هیچکس نخواهد فهمید! همکارم جیم که همیشه می آمد پیشم و زر میزد را هم آنچنان زدم در برجکش که دیگر نمی آید و از این رو به شدت خوشحالم. آخر چه معنی ای دارد بیاید برای من از عقده های بچگی اش و درگیری های بزرگسالی اش که همه شان کودکانه و احمقانه هستند صحبت کند. هر بار هم که می آمد 4 ساعت میماند و هرچقدر بهش میگفتم 4 ساعت از روزم را حرام کردی هیچ به خرجش نرفت که نرفت. تا آخر سر مجبور شدم خیلی کوچه بازاری بهش بگویم "باهات حال نمیکنم". حتا بهش گفتم "دبگه نمیتونم عامیانه تر و کوچه بازاری تر از این حرف بزنم، باهات حال نمیکنم"! رنگش عوض شد! خوبش کردم. واقعن مگر بیکارم؟! آخر یه نفر شیرین سخن هم باشد باز اوکی، حتا شیرین سخن هم نبود. شعر و شاعری دوست داشت ولی فقط از مدل چسناله اش. یعنی منظورم این است که شعر میخواند (آن هم نه از کتاب، توی توییتر) فقط بخاطر اینکه حفظش کند و در یک بزنگاه تاریخی آن را بالا بیاورد(ترجیحن در زمان چسناله های تمام نشدنی اش)! چقدر وقیحانه و چقد هرزه وارانه! ترجیح میدادم هرگز ح
برچسب:
نویسنده: بردیا حبیبی
تاريخ: چهارشنبه
4 بهمن
1402 ساعت: 13:35